تبليغاتX
سکوی عشق
 ....

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 فقط خودت

من تنها من خسته          با یه کوله بار غصه       

من مجنون من عاشق       روی دریا توی قایق        

من گریه من ساده        از عشقت شده آواره       

تو زیبا تو خفته           با یه دنیا حرف نگفته      

تو لیلی تو همراه        گفتی از شادی فردا        

تو همرازتونایاب          عشقت شده برام سراب    

                              

    

۩۞۩َA۩۞۩َ

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 دعای زیبا
 I asked God to take away my pain.


• God said, No. It is not for me to take away, but for you to give it up.


• I asked God to make my handicapped child whole.


• God said, No. Her spirit was whole, her body was only temporary.


• I asked God to grant me patience.


• God said, No.


• Patience is a by-product of tribulations; it isn't granted, it is earned.


• I asked God to give me happiness.


• God said, No. I give you blessings. Happiness is up to you.


• I asked God to spare me pain.


• God said, No. Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me.


• I asked God to make my spirit grow.


• God said, No.You must grow on your own, but I will prune you to make you fruitful.


• I asked for all things that I might enjoy life.


• God said, No. I will give you life so that you may enjoy all things.


• I ask God to help me LOVE others, as much as he loves me.


دعاي زيبا


از خدا خواستم عادت هاي زشت را ترکم بدهد .


خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کني.


از او خواستم روحم را رشد دهد .


فرمود : نه تو خودت بايد رشد کني .


من فقط شاخ و برگ اضافي ات را هرس مي کنم تا بارور شوي .


از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .


فرمود : صبر حاصل سختي و رنج است .


عطا کردني نيست ، آموختني است .


گفتم : مراخوشبخت کن .


فرمود : " نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .


از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را دوست بدارم

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  |
 ولنتاین نزدیکه ها.....
|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 مهربونه من
ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم

گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم

به دو گونه لطیفت به دو چشم اشک ریزم

که به راه عاشقی ها ز بلا نمی گریزم

به تو ای فرشته من گل من ترانه من

که جدایی از تو باشد غم جاودانه من

چون تو در برم نباشی غم بی شمار دارم

تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم

...

 

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  |
 
امشب دلم بدجوری گرفته بدون هیچ دلیلی دلم می خواد زار بزنم

باورم نمی شه همون الهامی ام که همیشه می خندید!!! چرا یه دفه یه شبه این جوری شدم خدا می دونه

کاش می دونستم چمه !!! از ۷ بهمن پارسال سعی کردم یادم بره که بهترینم و از دست دادم اما امشب عکساش رو دوباره دیدم اون عکسایی که لبخند روش رو لباش بود و چشمای قشنگش برق می زد

توی عکس دستم و انداخته بودم دور گردنش و داشتیم بت هم می خندیدیم

اما حالا چی ؟؟؟ حالا اون یک سال و یک ماه و یازده روزه که رفته . کی فکرش و می کرد یه روزی بالاسر عزیزش اشک بریزه و بعد به خاک بسپرتش.

حالا از اون فقط چند تا عکس مونده ازش یه قاب عکس مونده. قاب عکسی که توش پر از خاطرست.

اطره های شیرینی که با هم بودیم.اخ که دلم می خواد زار بزنم....

|+| نوشته شده توسط الهام در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که به او گفتند فروختی؟؟؟گفت نخریدند ولی تمام شد....

شاید مثل من و تویی که به خاطر چیزای کوچیک از خیلی چیزای بزرگ تر غافل بودیم و فراموش کرده بودیم کجای این دنیای خاکی جایگاهمونه !!!

|+| نوشته شده توسط الهام در جمعه نوزدهم بهمن 1386  |
 
اگر عشق سایه پذیرد                              من همان سایه عشقم

برداشتتون از این شعر چیه؟

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 بازم از دوری
 من در اين کلبه خوشم تو در آن اوج که هستي خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هرکه هستي خوش باش !!!

 

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 از عشق بپرسیدم...
از عشق بپرسیدم

تو گرد چه کس گردی

از عدل چه می دانی

از داد چه می فهمی

او گفت که من هر شب

فانوس به دست دارم

تا صبح همی کاوم

پروانه صفت هر دم

بر شمع دل هر کس

بنشینم و می مانم

اما چه کنم جانا

چشمی که فرو رفته است

بر خواب خوش غفلت

بیدار نمی گردد

از هی هی و هیهایم

من گرد جهان گردان

بر بالش سر مستان

در چادر مسکینان

بر عارف دل خسته

بر عابد پر بسته

بر یوسف قعر چاه

بر شاه که بنشسته

بر تخت و سریر و شاه

بر همگان یکسان

چتر بگشادم

لیکن به جهان هر کس

پیمانه به دست امد

پیمانه تو دریا

پیمانه او فنجان

مجنون صفتانن هر شب

در لیلی خود بینند.

به دستار خداوندی

در درد و تمنایش

غرقند به شادابی

اما چه کنم ان را

کز من هوسی خواهد

او رمز نمی خواند

افسانه نمی داند

در کوه دل شیرین

فرهاد نمی یابد

در گستره دنیا

من ابم و او اهن

بگداخته چون گردد

دریافته قدر من

 

 

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 
 
بالا